تبليغاتX
سمفونی ناتمام


سمفونی ناتمام

این جا کلبه ایست برای ترانه های سکوت

یه روزایی خیلی دلت می گیره برای خیلی چیزا..

برای خاطره ها...

برای روزای رفته...

برای عمری که رفته...

برای عروسک بچگی هات...

برای مدرسه...

برای بازی های کودکانه...

برای تک تک روزا که دارن جوونیت رو با خودشون می برن و امان ایستادنم نمیدن...

انقدر دلت می گیره که میخوای بری یه جای دور،دور،دور...

یه جا که راحت بتونی اشک بریزی ...

یه جاییکه بغض تو گلوت رو فریاد بزنی....

یه جاییکه به خودش نزدیک تر بشی و بهش بگی خسته شدی...

خسته از همه چی از همه دنیا...

بگی خسته شدم ولی لااقل هوامو داشته باش

تا کم نیارم...

تو که نزدیکی بهم حتی از رگ گردنم نزدیک تر بازم هوامو داشته باش ...

بازم دستامو بگیر...

میدونم فقط خودتی که بهم آرامش میدی ...

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 22:52 توسط مهربون| |

تنهایی تلفنی‌ست که زنگ می‌زند مُدام
صدای غریبه‌ای‌ست که سراغِ دیگری را می‌گیرد از من
یک‌شنبه‌ی سوت‌وکوری‌ست که آسمانِ ابری‌اش ذرّه‌ای آفتاب ندارد
حرف‌های بی‌ربطی‌ست که سر می‌بَرَد حوصله‌ام را
تنهایی زل‌زدن از پشتِ شیشه‌ای‌ست که به شب می‌رسد
فکرکردن به خیابانی‌ست که آدم‌هایش قدم‌زدن را دوست می‌دارند
آدم‌هایی که به خانه می‌روند و روی تخت می‌خوابند و چشم‌های‌شان را می‌بندند امّا خواب نمی‌‌بینند
آدم‌هایی که گرمای اتاق را تاب نمی‌آورند و نیمه‌شب از خانه بیرون می‌زنند
تنهایی دل‌سپردن به کسی‌ست که دوستت نمی‌دارد
کسی که برای تو گُل نمی‌خَرَد هیچ‌وقت
کسی که برایش مهم نیست روز را از پشتِ شیشه‌های اتاقت می‌بینی هر روز
تنهایی اضافه‌بودن‌ است در خانه‌ای که تلفن هیچ‌وقت با تو کار ندارد
خانه‌ای که تو را نمی‌شناسد انگار
خانه‌ای که برای تو در اتاقِ کوچکی خلاصه شده است
تنهایی خاطره‌ای‌ست که عذابت می‌دهد هر روز
خاطره‌ای که هجوم می‌آوَرَد وقتی چشم‌ها را می‌بندی
تنهایی عقربه‌های ساعتی‌ست‌ که تکان نخورده‌اند وقتی چشم باز می‌کنی
تنهایی انتظارکشیدنِ توست وقتی تو نیستی
وقتی تو رفته‌ای از این خانه
وقتی تلفن زنگ می‌زند امّا غریبه‌ای سراغِ دیگری را می‌گیرد
وقتی در این شیشه‌ای که به شب می‌رسد خودت را می‌بینی هر شب
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 14:6 توسط مهربون| |

من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی

او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 23:55 توسط مهربون| |

شب عروسیه. آخر شبه . خیلی سرو صدا هست میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض

کنه هرچی منتظرشدن برنگشته در رو هم قفل کرده.داماد سراسیمه پشت در راه میره. داره

ازنگرانی و ناراحتی دیوونه میشه. مامان وبابای دختره پشت در داد میزنند: مریم دخترم در رو باز

کن. مریم جان سالمی؟


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 22:45 توسط مهربون| |

کسی را دوست دارم که میدانم هیچگاه به او نخواهم رسید

و هیچگاه نمی توانم دستانش را بفشارم !

یکی را دوست دارم ، بیشتر از هر کسی ،

همان کسی که مرا اسیر قلبش کرد !
یکی را دوست دارم ، که میدانم او دیگر برایم یکی نیست ،

او برایم یک دنیاست

یکی را برای همیشه دوست دارم ،

کسی که هرگز باور نکرد عشق مرا !

کسی که هرگز اشکهایم را ندید و ندید که چگونه

از غم دوری و دلتنگی اش پریشانم

یکی را تا ابد دوست دارم ،

کسی که هیچگاه درد دلم را نفهمید و ندانست که
او در این دنیا تنها کسی است که در قلبم نشسته است

یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست دارم ،

کسی که نگاه عاشقانه ی مرا ندید
و لحظه ای که به او لبخند زدم نگاهش به سوی دیگری بود

آری یکی را از ته دل صادقانه دوست دارم ،

کسی که لحظه ای به پشت سرش
نگاه نکرد که من چگونه عاشقانه به دنبال او میروم

کسی را دوست دارم که برای من بهترین است ،

از بی وفایی هایش که بگذرم
برای من عزیزترین است !

یکی را با همین قلب شکسته ام ،

با تمام احساساتم ، بی بهانه دوست دارم !

کسی که با وجود اینکه قلبم را شکست ،

اما هنوز هم در این قلب شکسته ام جا دارد !

یکی را دوست دارم

با اینکه این دوست داشتن دیوانگیست اما ..........


دوستش میدارم...


 

خـدایـا ؛ کسی را که قسمت کس دیگریست

سر راهمان قـرار نـده !

تا شبهای دلتنگیش بـرای ما باشد !

و روزهـای خوشش بـرای دیـگـری !

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 18:34 توسط مهربون| |

محزون و خاموش فرو می چکند روزهای زرد من

بر سنگ فرش خیس دلم و چه با شکوه در ترنم

اشک ها ولبخندها رد پای غم هایم را در رنگ و نور

می پوشانند، از کفشهایم صدای خش خش یاد و

خاطره می اید و همیشه من در احساس پایانی

یک برگ در سمفونی نا تمام باد و باران چه تنها

از تو فرو می افتم سالهاست که قلب من پاییز را میشناسد...!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 23:30 توسط مهربون| |

چرا حس میکنم هستی کنارم
چر این رفتنو باور ندارم
چرا گم میکنم روز و شبارو
چرا حس میکنم داری هوامو...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 0:6 توسط مهربون| |

گنجشک دورترین شاخه !

  در مشت هایم جا نمی گیری

در سطرهای شعرم،چرا؟ نتهایت را به من قرض بده

امشب که دهان شعرم

بوی سکوت گرفته است

گنجشک بلندترین شاخه!پنجره های شب ، گوش به اواز تو بسته اند

این شب تو اواز من باش بر سطرهای این دفتر!


دوستت دارم بی ضابطه بی دلیل اصلا باید برای چیزی دلیل اورد

که منطقی پشتش باشد و مگر می توان برای عشق منطقی

متصور شد!

همین می شود که تو برایم مهم می شوی

و همین می شود که تو خدای  بی منطق من می شوی... 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 23:52 توسط مهربون| |

چند وقتیست هر چه می گردم

هیچ حرفی بهتر از سکوت پیدا نمی کنم

نگاهم اما، گاهی حرف می زند

گاهی فریاد می کشد

و من همیشه به دنبال کسی می گردم که

بفهمدیک نگاه خسته چه می خواهد بگوید!

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 2:17 توسط مهربون| |

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 2:57 توسط مهربون| |

پشت تنهایی من که رسیدی ، گوشهایت را بگیر!

اینجا سکوت، گوش تو را کر می کند!

اما، چشمهایت را باز کن! تا بتوانی لحظه لحظه ی اعدام ثانیه ها را نظاره کنی

هجوم سایه های خیال

سراب های بی وقفه ی عشق ، تک بوسه های سرد و

فریادهای عقیم جوانی

منظره ای به تو می دهند که می توانی

تنهایی مرا به خوبی ترسیم کنی!

نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 2:32 توسط مهربون| |

نمی توانم به ابرها دست بزنم...

نميتوانم به ابرها دست بزنم، به خورشيد نرسيده ام.ولی خیلی وقتها كاري را كه تو ميخواستي انجام داده ام...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 0:29 توسط مهربون| |

خداوندا
دل هایمان را چنان در جویبار زلال رحمتت شستشو ده که هرکجا تردیدی هست ایمان، هرکجا زخمی هست مرهم، هرکجا نومیدی هست امید و هرکجا نفرتی هست عشق جای آن را فراگیرد.
(استشمام عطر خوش رمضان از پنجره ملکوتی شعبان گوارای وجود پاکتان)
التماس دعا...


در بیمارستان روانی از هنرپیشه تا خواننده های معروف بودند.
:بغض  وسط گلو ، درست مثل یک لقمه بربری  مانده در فریزر که  به زور قورت اش داده باشم گیر کرده  ،  ... بعد هی آب دهانم را جمع می کنم که قورتش بدهم ، نمی شود...بعضی وقت ها اینطوری می شوم. (نوشته ی کامران نجف زاده گزارشگر واحد مرکزی خبر)

ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 2:53 توسط مهربون| |

 چه بخردانه سکوت میکنند

 لبهایت

 انجا که می دانی دلم حریف  چشمهایت نمی شود

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

امیری به شاهزاده ای گفت : (من عاشق توام.)

شاهزاده گفت:( زیباتر از من خواهرم است که پشت سر تو ایستاده است. )

امیر برگشت و دید هیچ کس نیست .

شاهزاده گفت:(عاشق نیستی!!!!! عاشق به غیر نظر نمیکند.)


"در برابر انچه ازارت می دهد، تسلیم نشو! "

نه! این برازنده ی یک انسان نیست!

می دانم گاهی تلاشهایمان بی نتیجه است.

می دانم گاهی احساسات مان نادیده گرفته می شوند.

می دانم گاهی دلمان می شکند! (اما در برابر انچه که ازارت می دهد تسلیم نشو!)

گاهی در زندگی یک وقفه ی کوتاه پیش می اید

پس یک صندلی بردار رویش بنشین و از پنجره بیرون را تماشا کن،

(زندگی باز هم لیوان سرنوشت تو را به دستت خواهد داد ،ایمان داشته باش)

پس بنوش ! چای نوش جانت باد!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 1:20 توسط مهربون| |

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ

نیست یاری که مرا یاری کند

دیده ام خیره به ره ماند و نداد

نامه ای تا دل من شاد کند

خود ندانم چه خطایی کردم

که ز من رشته ی الفت بگسست

در دلش جایی اگر بود مرا

پس چرا دیده  ز دیدارم بست

هر کجا می نگرم  باز هم اوست

که به چشمان ترم خیره شده

درد عشقست که با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چیره شده

گفتم از دیده چو دورش سازم

بی گمان زودتر از دل برود

مرگ باید که مرا در یابد

ور نه دردیست که مشکل برود(فروغ فرخزاد)

 

نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 19:43 توسط مهربون| |

کودکی که لنگه کفش اش را امواج از او گرفته بود روی ساحل نوشت

(( دریا دزد است!))

مردی که از دریا ماهی گرفته  بود روی ساحل نوشت :

((دریا، سخاوتمندترین سفره ی هستی ست !))

موج دریا امد و جملات را با خود محو کرد و این پیام را به جا گذاشت:

"برداشت دیگران در مورد خود را در وسعت خویش حل کنیم"

نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 0:54 توسط مهربون| |

اتفاق های محال دوره ام کرده اند

نه می افتند

نه می روند

فقط می رقصند...

نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 23:10 توسط مهربون| |

ای دوای درد دلهای اسیر  

                              دست هایت باغ پاک نسترن

 قلبت اقیانوسی ازشوق و نگاه                                           

                               با دلت پروانه شد احساس من

          قلب من یک جاده تاریک بود

با تو قلبم کلبه پیوند شد           قلب من تقدیم چشمان تو شد

                                                                         

 

نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 23:4 توسط مهربون| |


وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن یکی بود یکی نبود یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست .

همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم ساختن . برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد.

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود ، که یکی بود ،  دیگری هم بود . همه با هم بودند .

و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم . 

از دارایی ، از آبرو ، از هستی . انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست .

هیچ کس نمیداند ، جز ما . هیچ کس نمی فهمد جز ما .

و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن . 

و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم . هنر نبودن دیگری !







نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 0:35 توسط مهربون| |

جدا که شدیم هر دو به یک احساس رسیدیم

تو به فراغت

من به فراقت

یک حرف تفاوت که مهم نیست !!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 0:44 توسط مهربون| |


Design By : Night Skin